حسن سيد اشرفى
517
نهاية الوصول ( شرح فارسى كفاية الأصول ) ( فارسى )
دوّم چنين مىفرمود : اگر مصداق شىء داخل در معناى مشتقّ باشد لازم مىآيد نوع ، داخل در فصل شود . 468 - چگونه اگر مصداق شىء داخل در معناى مشتقّ باشد لازم مىآيد نوع داخل در فصل شود ؟ ( ضرورة . . . هو الانسان ) ج : مىفرمايد : زيرا در « الانسان ناطق » وقتى مصداق شىء در معناى ناطق داخل باشد در واقع « ناطق » عبارت از « شىء له النّطق » مىباشد . بديهى است كه مصداق براى « شىء له النّطق » يعنى « چيزى كه داراى نطق است » در خارج به غير از « انسان » نمىباشد . بنابراين ، قضيّهء « الانسان ناطق » در واقع عبارت خواهد بود از « الانسان انسان له النّطق » و روشن است كه « انسان » نوع بوده كه در فصل داخل شده است . چرا كه گفته شد « ناطق » كه فصل بوده براى انسان عبارت از « انسان له النّطق » مىباشد و « انسان » كه خودش نوع بوده داخل در فصل شده است . 469 - چرا مصنّف فرمود اگر محقّق شريف تالى در شرطيّهء دوّم را لزوم اخذ نوع در فصل قرار مىداد هماهنگتر و مناسبتر با شرطيّهء اوّل بود ؟ ( توضيح از خارج ) ج : محقّق شريف در شرطيّهء اوّل يعنى در شقّ اوّل كه مفهوم شىء داخل در معناى مشتقّ باشد ، تالى و اشكال آن را لزوم داخل شدن عرض عامّ در فصل قرار داد . مصنّف مىفرمايد : اگر در شقّ دوّم كه مصداق شىء ، داخل در مفهوم مشتقّ بود و تالى را انقلاب قضيّهء ممكنه به ضروريّه قرار داد اگر تالى را لزوم داخل شدن نوع در فصل قرار مىداد هماهنگ و مناسبتر با شرطيّهء اوّل بود از دو جهت : الف : مثال در شقّ اوّل عبارت بود از « الانسان ناطق » و تالى فاسد آنكه دخول عرض عامّ در فصل باشد در اين مثال صادق است ولى در شقّ دوم كه انقلاب قضيّهء ممكنه به ضروريّه بوده از اين مثال نمىتوان استفاده كرد زيرا « الانسان ناطق » از ابتدا قضيّهء ضروريه مىباشد و اگر مصداق شىء را داخل در معناى مشتقّ بگيريم مىشود « الانسان انسان له النّطق » و اين قضيّه بنا به بيانى كه گذشت ضروريّه است ولى قبل از اين هم